رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

انتخاب دکتر .....

سلام عزیزم.  اول آذر ماه، تصمیم گرفتیم که شما رو برای چک ماهانه پیش یه دکتر متخصص نوزادان و اطفال ببریم اما خوب دکتر خوب هم توی تهرانپارس سراغ نداشتیم. خلاصه یه کم تحقیق کردیم و قرار شد گل پسری رو پیش دکتر جواد ذبیحی - متخصص نوزادان و اطفال - ببریم. ساعت 6:30 هم حاضر شدیم و رفتیم پیش دکتر ذبیحی.به نظر میاد که دکتر خوبی باشه. شما رو یه معاینه کلی کردو نظرشون هم این بود که بچه کاملا سالمیه و خدا رو هزاران مرتبه شکر مشکلی نداره. وزنت هم از 3400 به 4500 رسیده بود. قدت هم از 52 به 57. الهی مامان قربون قد و وزنت بشممممم. خدا جوونم شکررررررررت.   ...
9 آذر 1390

پایان یک ماهگی عشقمون...

نهم آذر ماه 1390 سلام عزیز دل مامان و بابا... امروز اولین روز از شروع ماه دومی هست که قدمای کوچولو و پر برکتت رو به دنیا و زندگی دو نفره ما گذاشتی و خوشبختی زندگیمون رو چند برابر کردی.... مبارکت باشه پسر گلم. اللللههههییییی که همیشه سالم و شاد و موفق باشی عزیزم. راستی خاله مریم هم امروز صبح زود برام پیامک زد و شروع دوماهگیت رو تبریک گفت - البته به قول خودش به عسل خاله تبریک گفت -   اینم عکس پسرم و عشقم در تاریخ نهم آذر ماه - شروع دوماهگی رادین- رادین داره خوابش میبره و هرکاری میکنیم بیدار نمیشههههه     ...
9 آذر 1390

شروع ماه محرم ...

عسل مامان ... امروز ششم آذر ماه اولین روز از ماه محرمه.امسال اولین ماه محرمیه که شما پیش ما هستی.... مامانی زری، وقتی شما توی دلم بودی برات نذر کرده بود که وقتی صحیح و سالم به دنیا اومدی تا دو سال لباس علی اصغر تنت کنه. مامانی هم جمعه رفته و برات لباس خریده تا روز تاسوعا و عاشورا تنت کنیم پسر نازم. امیدوارم پیرو راه حق و عدالت باشی عزیزم.                ...
6 آذر 1390

رادینمون مرد شد ....

پنجشنبه - نوزدهم آبان ماه 1390 سلام عزیز مامان و بابا... قرار بود شنبه - 21 آبان - شما رو برای مرد شدن ( ختنه ) ببریم بیمارستان ولی چون قرار بود باباحمیدرضا یکشنبه برای بازدید پروژه به شهرستان بره تصمیم گرفتیم امروز، اگر تونستیم از بیمارستان وقت بگیریم، بریم و پسرمون رو به جمع مردهای مسلمون اضافه کنیم. زنگ زدم بیمارستان (همون بیمارستان خاتم الانبیا که شما اونجا به دنیا اومده بودی) و قرار شد ساعت 2 اونجا باشیم. بابا جون یه دوش گرفت و من هم حاضر شدم و شما رو آماده کردم و ساعت 1 رفتیم. خلاصه ساعت 2:30 دکتر - سید محمد میلانی - معاینات اولیه رو انجام داد و وزن گل پسرمون هم 250 گرم اضافه شده بود بعد بابا جون رفت کارهای پذیرش و بستری رو...
2 آذر 1390

حمیدرضا جوونم ممنووووونتم عشققققمممممم

این مطلب رو برای حمیدرضا جوونم مینویسم و برای اینکه رادین هم بخونه و همیشه قدردان زحمات بابای مهربونش باشه.... رادین جوون: بابا حمیدرضا در طول 9 ماه بارداری من تمام تلاشش رو برای آرامش و راحتی من کرد و از هیچ کاری دریغ نکرد که با آرامش من تو هم در آرامش رشد کنی. خیلی از بد اخلاقی ها و بهانه گیری های منو در کمال صبر تحمل کرد و گذشت کرد.شاید خودم هم نمی تونستم اخلاقیات خودم رو تحمل کنم...... در مورد انتخاب بیمارستان و دکتر و ... و موارد جانبیشون هیچ کوتاهی نکرد..... بعد از زایمان هم از نظر رسیدگی به من و شما هم سنگ تموم گذاشت و پا به پای مامانی کارهای مربوط به من و شما و خونه رو انجام میداد و تا الان که شما 21 ...
30 آبان 1390

تشکر از زحمتهای مامانی زری....

پسر نازم: مامانی از روز هفتم آبان اومد پیشمون و تا روز دوازدهم تولدت یعنی تا بیستم آبان پیش ما بود و از ما مراقبت میکرد. مامانی جون واقعا ازت ممنونیم و دستای پرمهرت رو می بوسیم. رادینم، مامانی با وجود سختی که براش داشت - پادرد شدید و دردهای زیاد زانو -  بدون اینکه حتی خم به ابرو بیاره همه سختیها رو به جون خرید و بی منت - مثل همیشه - از ما مراقبت کرد. چقدر سخته این همه فداکاری و مادر بودن چه عشق بزرگیه برای این همه از خود گذشتگی. می دونم که هیچ وقت نمیتونم زحمتهاشو جبران کنم اما امیدوارم بتونم فقط حق فرزندی رو براش به جا بیارم. خیلی دوستت دارم مامان زری و دستات رو می بوسم. الهی که خدا سایه ات رو از سرمون کم نکنه...... ...
29 آبان 1390

رادین جوونمون....

چندتا از عکس های پسملی ما....   اینجا پسرمون حاضر شده که بره برای مرد شدن.....   من عاشق این مدل خوابیدناتم مامانی.....   اینجا رادین 10 روزه است و از حموم روز دهم اومده(رادین همیشه با بابا حمیدرضا جوون میره حموم)     اینم شکل خوابیدن رادین که بازم مثل باباجوونشه ( بابا حمیدرضا هم وقتی میخوابه یه دستش زیر متکاست)   اینم عکس رادین که حاضر شده بره خونه مامانی ها   رادین جوونم من و بابا خیلی خیلی دوستت داریم. عاششششششقتیم ...
29 آبان 1390

اتفاقات خوب.....

سلام پسری...... روز یکشنبه - پانزدهم آبان 90 - باباحمیدرضا شما رو برد حموم و دیدیم که ناف گل پسری افتاد. عسسسسسسیییسسسسم.مبارک باشه گل مامان و بابا.دیگه راحت شدی   روز سه شنبه - هفدهم آبان 90 - با بابا جون رفتیم بیمارستان تهرانپارس پیش دکتر هاشمی و دوباره آز خون دادی...... زردی رسیده به 8.8 .هورررررررررااااااااااااااااا خدایا شکررررررررت. روز چهارشنبه - هجدهم آبان 90 - اولین برف سال 90 .... ایشالا بزرگ بشی 3 تایی بریم آدم برفی درست کنیم ...
19 آبان 1390